تعطیلی
باعرض تسلیت بمناسبت رسیدن ایام سوگواری اباعبدا...الحسین
هفته بعد...
میخواید بیاید دانشگاه یانه؟؟؟
باعرض تسلیت بمناسبت رسیدن ایام سوگواری اباعبدا...الحسین
هفته بعد...
میخواید بیاید دانشگاه یانه؟؟؟

سلامتس پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به ی دختر خوشگل میفته،بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه:
اگه آخرشم باشی...انگشت کوچیکه ی عشقمم نیستی...!

ماه مبارک آمد ای دوستان بشارت
کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت
آمد نوید رحمت ای دل زخواب برخیز
باشد که باقی عمر جبران شود خسارت

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر میخواهی میتوانی تمام سیبهای درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیبهای درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت میخواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخههای درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانهای بساز.
و آن پسر تمام شاخههای درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبختتر از همیشه برگشت و گفت: میدانی؟ من از همسر و خانهام خسته شدهام و میخواهم از آنها دور شوم، اما وسیلهای برای مسافرت ندارم.
-------------------------------------------------------------------------------
واقعا چرا ما آدمـــــــا انقدر بی انصافیم؟!!
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو..
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
نامه ای برای دکتر شریعتی
نمیدانم چرا نمی توانم مطلبم را مستقیم به مخاطب بگویم وهربار خواستم چنین کنم ناخودآگاه خطابم به دکتر شد،شاید این بیان دلتنگی هایم باشد..... واینکه چقدر دوست داشتم که دکتر شریعتی زنده بود و این وضعیت چامعه را می دید، خیلی دلم می خواست او هم دیدگاهش را بیان کند،نمی خواهم حرف هایم را سیاسی کنم و دوست دارم دیدگاههای سیاسی خود را محفوظ نگه دارم، اما نبود دکتر شریعتی در زندگی امروزه بسیار احساس میشود،دکتر کسی بود که دیگر مانند او پیدا نشد و افکار او پس از سی وچند سال هنوز تازه است و به اعتقاد بنده خیلی از مطالب مصداق امروزی دارد،امروزه شاهد نامردمردمی هستیم که می خواهند نوشته های استاد را در زیر پا له کنند ولی تا به حال موفق نشدند و نمی خواهند بگذارند که خصوصا نسل جوان با عقاید و افکار آشنایی پیدا کنند چه بسا که این نوشته ها کار دستشان بدهد....
آری دکتر این بار من و شما را مخاطب قرار می دهد، اما از قول خودتان:
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت، من یه انتظار آمدنش نشستم!!!؟
ميگه خانوم كى باشن؟
منم با حالت عصبانى ميگم خواهرمه! مشكلى هست؟
بعد يهو خواهرم ميگه : جناب سروان دروغ ميگه !! دوست دخترشم!!!
ميگم دروغ ميگه به خدا جناب سروان ؟
يارو هم مدارك ماشينُ گرفت گفت بيا كلانترى معلوم ميشه!!
به خواهرم ميگم مرض دارى مگه!!؟؟
ميگه بريم كلانترى بعد بابا اينا بيان دنبالمون مامورِ ضايع بشه يه ذره بخنديم!!!![]()
سلام
بچه ها تا کی میخواید بیییییییییییییییییییییاید کلاس؟؟؟
بابا فرجه ها تموم شد...

مصطفی سلیمانی دانشجوی مقطع دکترای رشته مهندسی برق در دانشگاه ساوتمپتون در گفت وگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) ، درباره چگونگی انتخابش به عنوان حمل کننده مشعل المپیک در لندن گفت: پروسه انتخاب برای شخص مورد نظر بسیار سخت بود اما خوشبختانه توانستم در نهایت به عنوان حمل کننده مشعل المپیک لندن انتخاب شوم.
وی گفت: زمانی که دانشجوی مقطع لیسانس در دانشگاه بیرمنگام بودم، برای حمل مشعل المپیک کاندیدا شدم و این دانشگاه که از دانشگاه های برتر ورزشی در انگلستان محسوب می شود، با توجه به سوابق ورزشی ام در رشته هایی همچون فوتبال ، شنا و … و همچنین برگزاری مسابقات خیرخواهانه، من را به عنوان نماینده موردنظر به موسسه ای که وظیفه انتخاب فرد حمل کننده مشعل را داشت معرفی کرد و پس از آن، بررسی ها برای انتخاب فرد موردنظر آغاز شد.

این دانشجوی ایرانی با بیان این که پس از ماه ها بررسی و پر کردن چندین فرم در نهایت ژانویه امسال اعلام شد
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!
نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!
دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد .
بهار سال 728 پیش از میلاد بود ...
من عاشق تو هستم به طوری که حاضرم به خاطر تو جانم را فدا کنم...
کورش در جواب گفت:لیاقت تو برادر من است که از من بهتر و اکنون پشت سرت ایستاده
دختر برگشت و پشت سرش را دید"کسی آنجا نبود"
کورش به او گفت :
اگر عاشقم بودی هیچگاه پشت سرت را نگاه نمی کردی
![]()
سال نوتون جدید
اول از همه ی معذرت خواهی واسه اینکه تو ایام عید نتونستم ب وب برسم
ب بچه ها بدهکارم...
خلاصه ببخشید...