..
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند.
شیوانا
از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا
به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این
پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و
نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در
اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می
کنی!؟"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک
می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه
روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم
به خودم کمک می کنم !"
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۵ ساعت توسط فاطمه حیدری
|